اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
224
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
گرديد و اول به مدينه رفت و از ذى الحليفه احرام بست و در حالى كه لبيك مىگفت ( به مكه در آمد و لبيكگويان وارد مسجد گرديد و در چهار روز خطبه خواند هر روز خطبه اى ، و در شامگاه عرفه پيش از آنكه به مشعر رود ، نماز مغرب را بجاى آورد ، و در يكى از روزها ضمن خطبه اش چنين گفت : بدين امر قيام كردم و كسى را از خود تواناتر بر آن و سزاوارتر بان نمىشناسم و اگر چنان كسى يافته بودم ، او را برمىگزيدم . همانا پسر زبير شايستگى زمامدارى نداشت و مال خود را چنان مىداد كه گويى ميراث پدرش را مىدهد ، عمرو بن سعيد هم فتنه جويى داشت و مىخواست حرام را حلال شمارد و دين را از ميان ببرد و صلاح مسلمانان را در نظر نداشت ، پس خداى او را از پاى در آورد و هلاك ساخت ، و من هر چيز را از شما تحمل مىكنم جز برافراشتن پرچمى را ، و همان غلى كه آن را به گردن عمرو انداختم نزد من است و به خدا سوگند ياد مىكنم كه آن را به گردن كسى نمىاندازم كه جز با سختى و فشار در درآورم . على بن عبد الله بن عباس نزد وى آمد و از ابن زبير پيش او بدگويى كرد و به او خبر داد كه پدرش و اهل بيت او در اثر بيعت نكردن با ابن زبير از او چه ديدند ، و هم به او گفت كه پدرش او را وصيت كرده است تا به عبد الملك ملحق شود پس عبد الملك بنيكى پاسخش داد و خود و عيالش را به شام برد و او را در خانه اى در دمشق فرود آورد و در تمام دوران خود مقررى او را مىداد . عبد الملك چون خواست ( از مكه ) بازگردد ، بر در كعبه ايستاد و گفت : به خدا سوگند دوست داشتم كه در حرم مكه بدعتى انجام نمىدادم و ابن زبير را با خلافتش وامىگذاشتم . عبد الملك در بازگشتن به مدينه آمد و در اول سال 76 بانجا رسيد و در گفتار خويش با مردم مدينه درشتى كرد و خطيبان او ايستادند و باهل مدينه بد گفتند . محمد بن عبد الله قارى بپاخاست و بيكى از خطيبان كه سخن مىراند .